تبليغاتX
به وبلاگ احسانیا خوش آمدید (احسان)
باران باش و ببار و نپرس پياله هاي خالي از آن کيست !
اگر انسان در راه رسیدن به هدفش واقع بین باشد و اندکی هم راه های رسیدن به شکست در آن هدف را مرور کند به سودش است. چراکه اگر در انتها شکست بخورد اولا آمادگی آن شکست را از قبل داشته و نیز واقع بینی آن فرد که یکی از بهترین خصلتهای بشری است را تقویت می کند، و همچنین از طرفی اگر به پیروزی برسد آن پیروزی به مراتب برایش لذت بخش تر بوده و قدر آن کامروایی را بهتر می داند.

(احسان)

 

راستی.. آیا منفی بینی و واقع بینی در راه رسیدن به اهداف همچنین به انسان این یاری را میدهد که راه های درست را انتخاب کند و از چشیدن راه های اشتباه و ناکامی در هدف خویش اجتناب نماید !؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت 4:43  توسط ehsan  | 

بدگمانی میان افکار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است که همیشه در سپیده دم یا به هنگام غروب که نور ظلمت بهم آمیخته است بال فشانی می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/28ساعت 17:43  توسط ehsan  | 

چطوری جوون بمونیم؟

۷ راه برای جوان و شاداب ماندن

 

کاملا منطقی و روان شناختی

برای مطالعه به ادامه ی مطلب رجوع شود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/28ساعت 17:37  توسط ehsan  | 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 2:38  توسط ehsan  | 

کد پیش شماره ی تلفن کشورهای دنیا،

مثلا : ۰۰۹۸ = ایران ،  یا ۰۰۸۱ = ژاپن ... و غیره

جهت اطلاع دوستانی که کد پیش شماره ی کشور خاصی را نمی دانند و لازم دارند و باالعکس پیش شماره ی کشوری را مشاهده و نمی دانند آن کد مربوط به کدام کشور است.

برای دریافت فایل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید :)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/06ساعت 5:35  توسط ehsan  | 

برای مشاهده به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید.

جالبه ، حتما بخوانید

ضمنا این دانسته ها به پیشبرد عدم تخلف های راهور نیز کمک میکند :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 4:4  توسط ehsan  | 

دو كاج

در كنار خطوط " سیم پیام " خارج از ده ، دو كاج ، روئیدند

سالیان دراز ، رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه ی باد

یكی از كاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل كن

ریشه هایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن

كاج همسایه گفت با تندی مردم آزار ، از تو بیزارم

دور شو ، دست از سرم بردار من كجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تكانی داد یار بی رحم و بی محبت ا و

سیمها پاره گشت و كاج افتاد بر زمین نقش بست قامت ا و

مركز ارتباط ، دید آن روز ا نتقا ل پیام ، ممكن نیست

گشت عازم ، گروه پی جویی تا ببیند كه عیب كار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم راه تكرار بر خطر بستند

یعنی آن كاج سنگدل را نیز با تبر ، تكه تكه ، بشكستند

شعر از محمد جواد محبت

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 3:19  توسط ehsan  | 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم، مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
"بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: “او زمان بود."
"زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 3:12  توسط ehsan  |