(احسان)
راستی.. آیا منفی بینی و واقع بینی در راه رسیدن به اهداف همچنین به انسان این یاری را میدهد که راه های درست را انتخاب کند و از چشیدن راه های اشتباه و ناکامی در هدف خویش اجتناب نماید !؟
چطوری جوون بمونیم؟
۷ راه برای جوان و شاداب ماندن
کاملا منطقی و روان شناختی
برای مطالعه به ادامه ی مطلب رجوع شود
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟
کد پیش شماره ی تلفن کشورهای دنیا،
مثلا : ۰۰۹۸ = ایران ، یا ۰۰۸۱ = ژاپن ... و غیره
جهت اطلاع دوستانی که کد پیش شماره ی کشور خاصی را نمی دانند و لازم دارند و باالعکس پیش شماره ی کشوری را مشاهده و نمی دانند آن کد مربوط به کدام کشور است.
برای دریافت فایل به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید :)
برای مشاهده به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید.
جالبه ، حتما بخوانید
ضمنا این دانسته ها به پیشبرد عدم تخلف های راهور نیز کمک میکند :)

دو كاج
در كنار خطوط " سیم پیام " خارج از ده ، دو كاج ، روئیدند
سالیان دراز ، رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند
روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه ی باد
یكی از كاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل كن
ریشه هایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با تندی مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار من كجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تكانی داد یار بی رحم و بی محبت ا و
سیمها پاره گشت و كاج افتاد بر زمین نقش بست قامت ا و
مركز ارتباط ، دید آن روز ا نتقا ل پیام ، ممكن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی تا ببیند كه عیب كار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تكرار بر خطر بستند
یعنی آن كاج سنگدل را نیز با تبر ، تكه تكه ، بشكستند
شعر از محمد جواد محبت
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم، مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
"بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: “او زمان بود."
"زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."