تمنا
یه روز اومدی مثه موج دریا،بوی پیرهنت مثه خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل پا به پا بی صدا غرق تمنا
...یه روز اومدی تو سکوت سردم
...سربه راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی،چی شده تو بگو من چه کردم؟
حالا باز منو نسیم و موج دریا, می مونیم بدون تو غریب و تنها،به خدا بی تو یه صدف شکستم
...به خدا
دوباره تو باغ موهاتو رها کن،منو راهی شب قصه ها کن
...می میرم واسه تب تند لبهات،دوباره زیر لب اسممو صدا کن
اشکمو پاک کن از گونه من
سر بذار بازم روی شونه من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه من
(ترانه زیبایی کا توسط بهنام صفوی عزیز اجرا شد)
|
|
|
مدرسه عشق
در مجالی که برايم باقی است باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدريس کنند و بگويند خدا خالق زيبايی و سراينده عشق آفريننده ماست مهربانيست که ما را به نکويی دانايی زيبايی و به خود می خواند جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ دوزخی دارد - به گمانم - کوچک و بعيد در پی سودا نيست که ببخشد ما را و بفهماندمان ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای ميسازم که خرد را با عشق علم را با احساس و رياضی با شعر دين را با عرفان همه را با تشويق تدريس کنند لای انگشت کسی قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حيوان و نگويند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند و بجز ايمانش هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند مغزها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس درسهايی بدهند که بجای مغز ، دلها را تسخير کند از کتاب تاريخ جنگ را بردارند در کلاس انشا هر کسی حرف دلش را بزند غير ممکن را از خاطره ها محو کنند تا کسی بعد از اين باز همواره نگويد : هرگز و به آسانی همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشی تکرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه و عبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبيعت را در جنگل سبز مشق شب اين باشد که شبی چندين بار همه تکرار کنيم: عدل آزادی قانون شادی امتحانی بشود که بسنجد ما را تا بفهمد چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای ميسازم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدريس کنند و بگويند تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما |
| |||||||||||||||
| |||||||||||||||
| |||||||||||||||
شنیدم که چون قـوی زیبـا بمیـرد فـــریبنـــده زاد و فـــریبـــا بمیــــرد شب مرگ،
تنها نشیند به موجی رود گـوشـه ای دور و تنهــا بمیــرد گروهی بـرآننـد کـایـن
مـرغ شیـدا کجـا عـاشقـی کـرد آن جـا بمیـرد چـو روزی ز آغــوش دریــا
بــرآمــد شبی هـم در آغـوش دریـا بمیـرد. شب مرگ از بیم آنجا شتابد کز مرگ
غافل شود تا بمیرد تو دریای مـن بـودی آغـوش واکـن
که میخواهد این قـوی زیبـا بمیـرد.